شرح مختصري از زندگاني حضرت امام هادي(ع)
اصحاب و ياران امام دهم (ع )
متوکل که از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود روزی ابن سکيت را به حضور خود خواست و از وی پرسيد : آيا فرزندان من شرف و فضيلت بيشتر دارند يا حسن و حسين فرزندان علی (ع ) ؟ ابن سکيت که از شيعيان و دوستداران باوفای خاندان علوی بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سيد جنت ابدی الهي اند قابل قياس و نسبت نيستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم ديده مصطفی کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمي توان سنجيد . متوکل از اين پاسخ گستاخانه سخت برآشفت .
در همان دم دستور داد زبان ابن سکيت را از پشت سر درآوردند و بدين صورت آن شيعی خالص و يار راستين امام دهم (ع ) را شهيد کرد . ديگر از ياران حضرت هادی (ع ) حضرت عبدالعظيم حسنی است . بنا بر آنچه محدث قمی در منتهی الآمال آورده است : " نسب شريفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام منتهی مي شود ... " از اکابر محدثين و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و ياران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادی (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله ای مختصر در شرح حال آن جناب نوشته .
نوشته اند : " حضرت عبدالعظيم از خليفه زمان خويش هراسيد و در شهرها به عنوان قاصد و پيک گردش مي کرد تا به ری آمد و در خانه مردی از شيعيان مخفی شد ... " . " حضرت عبدالعظيم ، اعتقاد راسخی به اصل امامت داشت . چنين استنباط مي شود که ترس اين عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حديث گفتن وی نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سياسی او بوده است . او نيز مانند ديگر داعيان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، برای نشر فرهنگ سياسی صحيح و تصحيح اصول رهبری در اجتماع اسلامی مي کوشيده است ، و چه بسا از ناحيه امام ، به نوعی برای اين کار مأموريت داشته است .
زيرا که نمي شود کسی با اين قدر و منزلت و ديانت و تقوا ، کسی که حتی عقايد خود را بر امام عرضه مي کند تا از درست بودن آن عقايد ، اطمينان حاصل کند - به طوری که حديث آن معروف است - اعمال او ، به ويژه اعمال اجتماعی و موضعی او ، بر خلاف نظر و رضای امام باشد . حال چه به اين رضايت تصريح شده باشد ، يا خود حضرت عبدالعظيم با فرهنگ دينی و فقه سياسی بدان رسيده باشد " .
صورت و سيرت حضرت امام هادی (ع )
خلفايی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنيای فريبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی ديرينه داشتند و کم و بيش دشمنی خود را ظاهر مي کردند ولی همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را ديده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پيوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نياز با معبود مي گذشت . لباس وی جبه ای بود خشن که بر تن مي پوشيد و زير پای خود حصيری پهن مي کرد . هر غمگينی که بر وی نظر مي کرد شاد مي شد . همه او را دوست داشتند . هميشه بر لبانش تبسم بود ، با اين حال هيبتش در دلهای مردم بسيار بود .
شهادت امام هادی (ع )
زن و فرزندان امام هادی (ع )
حضرت هادی (ع ) يک زن به نام سوسن يا سليل و پنج فرزند داشته است . 1 - ابومحمد حسن عليه السلام ( امام عسکری (ع ) يازدهمين اختر تابناک ولايت و امامت است ) . 2 - حسين . 3 - سيد محمد که يک سال قبل از پدر بزرگوارش فوت کرد ، جوانی بود آراسته و پرهيزگار که بسياری گمان مي کردند مقام ولايت به وی منتقل خواهد شد . قبر مطهرش که مزار شيعيان است در نزديکی سامرا مي باشد . 4 - جعفر . 5 - عايشه ، يا به نقل شادروان شيخ عباس قمي " علیه
شبکه ارتباطي وکالت
شرايط بحراني اي که امامان شيعه در زمان عباسيان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزاري جديد براي برقراري ارتباط با پيروان خود جستجو کنند. اين ابزار چيزي جز شبکه ارتباطي وکالت و تعيين نمايندگان و کارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود. هدف اصلي اين سازمان جمع آوري خمس، زکات، نذور و هدايا از مناطق مختلف توسط وکلا، و تحويل آن به امام، و نيز پاسخگويي امام به سؤالات و مشکلات فقهي و عقيدتي شيعيان و توجيه سياسي آنان توسط وکيل امام بود. اين سازمان کاربرد مؤثري در پيشبرد مقاصد امامان داشت. امام هادي(ع) که در سامراء تحت نظر و کنترل شديدي قرار گرفته بود، برنامه تعيين کارگزاران و نمايندگان را که پدرش امام جواد(ع) اجرا کرده بود، ادامه داد و نمايندگان و وکلائي در مناطق و شهرهاي مختلف منصوب کرد و بدين وسيله يک سازمان ارتباطي هدايت شده و هماهنگ به وجود آورد که هدف هاي ياد شده را تامين مي کرد. فقدان تماس بين امام و پيروانش، نقش مذهبي -سياسي وکلا را افزايش داد، به نحوي که کارگزاران(وکلاي) امام مسئوليت بيشتر در گردش امور يافتند. وکلاي امام بتدريج تجربيات ارزنده اي را در سازماندهي شيعيان در واحدهاي جداگانه به دست آوردند. گزارش هاي تاريخي متعدد نشان مي دهد که وکلا، شيعيان را بر مبناي نواحي گوناگون به چهار گروه تقسيم کرده بودند: نخستين ناحيه، بغداد، مدائن و عراق(کوفه) را شامل مي شد. ناحيه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحيه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحيه چهارم،حجاز، يمن و مصر را در بر مي گرفت. هر ناحيه به يک وکيل مستقل واگذار مي شد که تحت نظر او کار گزاران محلي، منصوب مي شدند. اقدامات سازمان وکالت رادر دستورالعمل هاي حضرت هادي(ع) به مديريت اين سازمان، مي توان مشاهده کرد. نقل مي شود که آن حضرت طي نامه اي در سال(232 ه.ق)، به«علي بن بلال» وکيل محلي خود در بغداد نوشت: «... من ابوعلي(بن راشد) را به جاي«علي بن حسين بن عبدربه» منصوب کردم. اين مسئوليت را بدان جهت به او واگذار کردم که وي از صلاحيت لازم، به حد کافي برخوردار است، به نحوي که هيچ کس بر او تقدم ندارد. مي دانم که تو بزرگ ناحيه خود هستي، به همين جهت خواستم طي نامه جداگانه اي تو را از اين موضوع آگاه کنم. در عين حال، لازم است از او پيروي کرده، وجوه جمع آوري شده را به وي بسپاري. پيروان ديگر ما را نيزبه اين کار سفارش کن و به آنان چنان آگاهي ده که وي راياري کنند تا بتواند وظايف خود را انجام بدهد...». امام هادي(ع) در نامه اي ديگر به وکلاي خود در بغداد، مدائن و کوفه نوشت: «اي ايوب بن نوح! به موجب اين فرمان از برخورد با«ابوعلي» خودداري کن، هر دو موظفيد در ناحيه خاص خويش به وظايفي که برعهده تان گذاشته شده عمل کنيد، در اين صورت مي توانيد وظايف خود را بدون نياز به مشاوره با من انجام دهيد. اي ايوب! بر اساس اين دستور هيچ چيز از مردم بغداد و مدائن نپذير، و به هيچ يک از آنان اجازه تماس با من را نده. اگر کسي وجوهي را از خارج از حوزه مسئوليت تو آورد، به او دستور بده به وکيل ناحيه خود بفرستد.
اي ابوعلي! به تو نيز سفارش مي کنم که آن چه را به ابوايوب دستور دادم عينا اجرا کني» هم چنين امام نامه اي توسط«ابوعلي بن راشد» به پيروان خود در «بغداد»، «مدائن»، «عراق»، و اطراف آن فرستاد و طي آن نوشت: «... من«ابوعلي بن راشد» را به جاي«حسين بن عبدربه» و وکلاي قبلي خود برگزيدم، و اينک او نزد من به منزله حسين بن عبدربه است. اختيارات وکلاي قبلي را نيز به ابوعلي بن راشد دادم تاوجوه مربوط به من را بگيرد و او را که فردي شايسته و مناسب است، براي اداره امور شما برگزيدم و بدين منصب گماشتم. شما - که رحمت خدا بر شما باد - براي پرداخت وجوه نزد او برويد. مبادا رابطه خود را با او تيره سازيد، انديشه مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازيد. به اطاعت خدا و پاک کردن اموال تان بشتابيد. از ريختن خون يکديگر خودداري کنيد. يکديگر را در راه نيکوکاري و تقوا ياري دهيد و پرهيزگار باشيد تا خدا شما را مشمول رحمت خويش قرار دهد. همگي به ريسمان خدا چنگ بزنيد و نميريد مگر آن که مسلمان باشيد. من فرمانبرداري از او را هم چون اطاعت از خودم لازم مي دانم و نافرماني نسبت به او را نافرماني در برابر خود مي دانم، پس بر همين شيوه باقي باشيد که خداوند به شما پاداش مي دهد و از فضل خود وضع شما را بهبود مي بخشد. او از آن چه در خزانه خود دارد، بخشنده و کريم و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحيم است. ما و شما در پناه او هستيم. اين نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستايش بسيار تنها شايسته خدا است.» «علي بن جعفر» يکي ديگر از نمايندگان امام هادي(ع) بود. گزارش فعاليت هاي او به متوکل رسيده بود، متوکل او را بازداشت و زنداني کرد. او پس ازگذراندن دوران طولاني زندان، آزاد شد و به دستور امام هادي(ع) رهسپار مکه شد و در آن شهر اقامت گزيد. در شمار نمايندگان امام هادي(ع) هم چنين بايد از«ابراهيم بن محمد همداني» نام برد. حضرت هادي طي نامه اي به او نوشت: «وجوه ارسالي رسيد، خدا از تو قبول فرمايد و از شيعيان ما راضي باشد و آنان را در دنيا و آخرت همراه ما قرار دهد...» اين نامه به روشني نشان مي دهد که ابراهيم از طرف امام مسئوليت مالي داشته و احتمالا غير از وظايف ديگر موظف بوده وجوه جمع آوري شده از شيعيان را نزد امام بفرستد. امام در ادامه اين نامه، در تقدير از فعاليت ها و تاييد موقعيت وي نوشت: «نامه اي به«نضر» نوشتم و به او سفارش کردم که متعرض تو نشود و با تو مخالفت نکند و موقعيت تو را نزد خويش به وي اعلام کردم. به«ايوب» نيز عينا همين را دستور دادم. هم چنين به دوستداران خود در همدان نامه اي نوشته، به آنان تاکيد کردم که از تو پيروي نمايند و يادآوري نمودم که: «ما جز تو وکيلي در آن ناحيه نداريم». در هر حال نقش سازمان وکالت، بويژه در زمان حکومت متوکل عباسي، نمايان بود. متوکل با جذب و استخدام نظامي افرادي که بينش ضد علوي داشتند، مي کوشيد تا ترتيب کار مخالفان خود را بدهد و فعاليت هاي سازمان يافته زير زميني علويان بويژه اماميه، را نابود سازد. او دست به يک رشته عمليات نظامي جهت بازداشت و دستگيري شيعيان زد و اين برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طوري که بعضي از وکلاي امام در بغداد، مدائن، کوفه و ساير نقاط عراق زيرشکنجه درگذشتند و عده اي ديگر به زندان افتادند. اين اقدامات لطمه هاي جدي بر پيکر شبکه وکالت وارد کرد، اما حضرت هادي(ع) با تلاش خويش، اين شبکه را هم چنان فعال و پرثمر نگه داشت.

انتقال امام از مدينه به سامراء
متوکل براي زير نظر گرفتن امام هادي(ع) از روش نياکان پليد خود استفاده مي کرد و در صدد بود به هر وسيله ممکن فکر خود را از طرف حضرت راحت کند. روش مامون در مورد کنترل فعاليت هاي امام جواد(ع) به قرار زير بود: او از طريق وصلتي که با حضرت جواد(ع) برقرار کرد، توانست کنترل و سانسور را حتي در درون خانه امام برقرار سازد و تمام حرکات و ملاقات هاي حضرت را زير نظر داشته باشد. پس از شهادت امام جواد (ع) و جانشيني امام«هادي» به جاي پدر، ضرورت اجراي چنين نقشه اي بر خليفه وقت کاملا روشن بود، زيرا اگر امام در مدينه اقامت مي کرد و خليفه به او دسترسي نمي داشت، قطعا براي حکومت جابرانه او خطر جدي در بر مي داشت. اين جا بود که کوچک ترين گزارشي درباره خطر احتمالي امام، خليفه رابر آن مي داشت که نقشه خود را عملي سازد، چنان که نامه فرماندار مدينه، خليفه را به شدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا گشت. توضيح اين که: «عبدالله بن محمد هاشمي»، فرماندار وقت مدينه، طي نامه اي خليفه را به شدت از فعاليت هاي سياسي امام نگران ساخت و پايگاه اجتماعي آن حضرت را براي متوکل تشريح کرد، ولي حضرت با ارسال نامه اي براي متوکل ادعاهاي«عبدالله» را رد کرد و از او به متوکل شکايت کرد. متوکل مانند اغلب سياستمداران جهان، با يک حرکت مزورانه و دو پهلو، از يک طرف «عبدالله بن محمد» را از کار برکنار کرد و از طرف ديگر به کاتب دربار خويش دستور داد نامه اي به حضرت بنويسد که برحسب ظاهر علاقه متوکل را نسبت به امام(ع) بيان مي کرد، ولي در واقع دستور جلب محترمانه! حضرت بود و بعدا خواهيم ديد که متوکل چه فشارها و تضييقاتي براي امام(ع) فراهم ساخت. نامه بدين مضمون بود: «بنام خدا، پس از حمد و ثناي خداوند، اميرالمؤمنين شما را خوب مي شناسد، شخصيت، بزرگواري و نسبت و قرابت شما را با رسول خدا(ص) رعايت مي کند، و تنها هدف او جلب رضايت و خشنودي خداوند و شما است. اکنون دستور داده شد که طبق درخواست شما فرمانده جنگ و امام جمعه شهر«عبدالله بن محمد»، که مرتکب خلاف و اهانت به شما شده است، برکنار و به جاي او«محمدبن فضل» منصوب شود. او دستور دارد در برابر امر شما مطيع بوده، در تکريم و تعظيم شما نهايت سعي و کوشش را به عمل آورد تا بدان وسيله به خدا و رسول او و اميرالمؤمنين(متوکل) تقرب جويد. اميرالمؤمنين مشتاق ديدار شما است تا تجديد عهدي صورت گيرد، اگر مايل به زيارت خليفه باشيد و به او علاقه داريد مي توانيد به اتفاق خانواده و دوستان و علاقه مندان حرکت کنيد. برنامه سفر به اختيار خودتان است، هر جا خواستيد توقف نماييد. در صورت تمايل، خدمتگزار خليفه«يحيي بن هرثمه»، ملازم رکاب خواهد بود و به خدمتگزاري شما مفتخر خواهد شد، زيرا شما نزد ما محترميد و ما شديدا به شما علاقه منديم. والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته. بدون ترديد امام از سوء نيت متوکل آگاه بود، ولي چاره اي جز رفتن به سامراء نداشت، زيرا قبول نکردن دعوت متوکل سندي در تاييد گفتار سعايت کنندگان مي شد و باعث تحريک بيشتر متوکل مي گرديد و بهانه بيشتري به دست او مي داد که تضييقات و مشکلات فراواني را براي حضرت فراهم کند. دليل اين که امام از نيت شوم متوکل آگاه بود و به ناچار به اين سفر اقدام نمود، جملاتي است که امام بعدها در سامراء مي فرمود: «مرا از مدينه با اکراه به سامراء آوردند». در هر حال امام نامه دعوت را دريافت داشت و ناگزير همراه «يحيي بن هرثمه» عازم سامراء گرديد.
گزارش فرمانده دژخيمان متوکل
«يحيي بن هرثمه»، که ماموريت داشت امام هادي(ع) را از مدينه به سامراء جلب نمايد، ماجراي ماموريت خود را چنين شرح مي دهد: وارد مدينه شدم، به سراغ منزل «علي»(النقي) رفتم. پس از ورود من به خانه او، و آگاه شدن مردم مدينه از جريان جلب او، اضطراب و ناراحتي عجيبي در شهر به وجود آمد و چنان فرياد و شيون برآوردند که تا آن روز مانند آن را نديده بودم. ابتدا با قسم و سوگند تلاش کردم که آنان را آرام سازم، گفتم: هيچ قصد سوئي در کار نيست و من مامور اذيت و آزار او نيستم. آن گاه مشغول بازديد و جستجوي خانه و اثاثيه آن شدم. در اتاق مخصوص او جز تعدادي قرآن و کتاب دعا چيز ديگري نيافتم. چند نفر مامور، اورا از منزل خارج کردند و خود خدمتگزاري او را از منزل تا شهر سامراء عهده دار گشتم. پس از ورود به«بغداد» ابتدا با«اسحاق بن ابراهيم طاهري»، فرماندار بغداد، روبرو شدم. وي به من گفت: يحيي! اين آقا فرزند پيامبر است، اگر متوکل را در کشتن او تحريک و ترغيب نمايي بدان که خونخواه و دشمن تو، رسول خدا(ص) خواهد بود. در پاسخ گفتم: به خدا قسم، تا به حال جز نيکي و خوبي چيز ديگري از او نديده ام که به چنين کاري دست بزنم. (آن گاه به سوي سامراء حرکت کردم) و پس از ورود به شهر سامراء جريان را براي«وصيف ترکي»(1) نقل کردم، او نيز به من گفت: اگر يک مو از سر او کم شود، مسئول آن تو خواهي بود! از سخنان اسحاق بن ابراهيم و وصيف ترکي تعجب کردم و پس از ورود به دربار و ديدار با متوکل، گزارش سفر را به اطلاع او رساندم، ديدم متوکل نيز براي او احترام قائل است.(2)
ورود امام به سامراء
طبق دستور«متوکل» روز ورود به سامراء به بهانه اين که هنوز محل اقامت امام آماده نيست! حضرت را درمحل پستي که به«خان الصعاليک»(کاروانسراي گدايان و مستمندان) معروف بود، وارد کردند و حضرت آن روز را در آن جا به سر برد. البته هدف از اين کار تحقير موذيانه و ديپلمات مآبانه حضرت بود!(3) روز بعد، منزلي براي سکونت امام معين کردند که در آن جا استقرار يافت. امام در اين شهر ظاهرا آزاد بود ولي در حقيقت همانند يک زنداني به سر مي برد، زيرا موقعيت محل طوري بود که امام همواره تحت نظر بود و رفت و آمدها و ملاقات هاي حضرت توسط ماموران خليفه کنترل مي گرديد. «يزداد»، طبيب مسيحي و شاگرد«بختيشوع»، با اشاره به انتقال اجباري امام به سامراء مي گفت: اگر شخصي علم غيب مي داند، تنها اوست. او را به اين جا آورده اند تا از گرايش مردم به سوي او جلوگيري کنند، زيرا با وجود وي حکومت خود را در خطر مي بينند. ترس و وحشت متوکل از نفوذ معنوي امام در ميان مردم را مي توان از انتخاب محل سکونت حضرت فهميد. باري متوکل با همه اين مراقبت ها باز هم وجود حضرت را براي حکومت خود خطري جدي مي دانست و مي ترسيد ياران و پيروان امام مخفيانه با او تماس گرفته، براي قيام و شورش نقشه اي طرح کنند و براي زمينه سازي جهت اين کار، پول و سلاح جمع آوري کرده، افرادي را آموزش دهند. اطرافيان خليفه هم گاهي او را از احتمال شورش امام و يارانش برحذر مي داشتند. لذا متوکل هر چند وقت يک بار دستور مي داد خانه امام به دقت مورد بازرسي قرار گيرد، و با آن که ماموران هر بار با دست خالي بر مي گشتند، اما او باز نگران بود و احساس خطر مي کرد. به يک نمونه از اين موارد اشاره مي کنيم:
بزم شراب در هم مي ريزد!
يک بار، باز هم از امام هادي نزد متوکل سعايت کردند که در منزل او اسلحه و نوشته ها و اشياي ديگري است که از شيعيان او در قم به او رسيده و او عزم شورش بر ضد دولت را دارد. متوکل گروهي را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولي چيزي به دست نياوردند، آن گاه امام را دراتاقي تنها ديدند که در به روي خود بسته، جامه پشمين بر تن دارد و بر زمين مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. امام را با همان حال نزد متوکل بردند و به او گفتند: در خانه اش چيزي نيافتيم و او را رو به قبله ديديم که قرآن مي خواند. متوکل چون امام را ديد، عظمت و هيبت امام او را گرفت و بي اختيار حضرت را احترام کرد و در کنار خود نشاند و جام شرابي را که در دست داشت به آن حضرت تعارف کرد! امام سوگند ياد کرد و گفت: گوشت و خون من با چنين چيزي آميخته نشده است، مرا معاف دار! او دست برداشت و گفت: شعري بخوان! امام فرمود: من شعر کم از بر دارم. گفت: بايد بخواني! امام اشعاري خواند که ترجمه آن چنين است: (زمامداران جهانخوار و مقتدر) بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند در حالي که مردان نيرومند از آنان پاسداري مي کردند، ولي قله ها نتوانستند آنان را(ازخطر مرگ) برهانند. آنان پس از مدت ها عزت از جايگاه هاي امن به زير کشيده شدند و در گودال ها(گورها) جاي شان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندي! پس از آن که به خاک سپرده شدند، فريادگري فرياد برآورد: کجاست آن دست بندها و تاج ها و لباس هاي فاخر؟ کجاست آن چهره هاي در ناز و نعمت پرورش يافته که به احترام شان پرده ها مي آويختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟ گور به جاي آنان پاسخ داد: اکنون کرم ها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مي ستيزند! آنان مدت درازي در دنيا خوردند و آشاميدند؛ ولي امروز آنان که خورنده همه چيز بودند، خود خوراک حشرات و کرم هاي گور شده اند! چه خانه هايي ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند، ولي سرانجام پس از مدتي، اين خانه ها وخانواده ها را ترک گفته، به خانه گور شتافتند! چه اموال و ذخايري انبار کردند، ولي همه آن ها را ترک گفته، رفتند و آن ها را براي دشمنان خود وا گذاشتند! خانه ها و کاخ هاي آباد آنان به ويرانه ها تبديل شد و ساکنان آن ها به سوي گورهاي تاريک شتافتند.(4) تاثير کلام امام چندان بود که متوکل به سختي گريست، چنان که ريشش تر شد. ديگر مجلسيان نيز گريستند. متوکل دستور داد بساط شراب را جمع کنند و چهار هزار درهم به امام تقديم کرد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند!
امام در زندان متوکل
متوکل کينه عجيبي از امام در دل داشت و همواره درصدد آزار و اذيت آن حضرت بود و با آن که امام درسامراء در حقيقت همانند يک زنداني به سر مي برد، با اين حال پس از احضار امام از مدينه به سامراء دستور داد مدتي حضرت را زنداني کنند. «صقربن ابي دلف» مي گويد: هنگامي که امام هادي(ع) را به سامراء آوردند، رفتم تا از حال او جوياشوم. «زرافي» دربان متوکل مرا ديد و دستور داد وارد شوم. وارد شدم. پرسيد: براي چه کار آمده اي؟ گفتم: خير است. گفت: بنشين! نشستم، ولي هراسان شدم و سخت در انديشه فرو رفتم و با خود گفتم: اشتباه کردم(که به چنين کار خطرناکي اقدام کردم و براي ديدار امام آمدم). «زرافي» کار مردم را انجام داد و آن ها را مرخص کرد و چون خلوت شد، گفت: چه کار داري و براي چه آمده اي؟ گفتم: براي کار خيري. گفت: گويا آمده اي از حال مولاي خود خبر بگيري، گفتم: مولاي من کيست؟ مولاي من خليفه است! گفت: ساکت شو، مولاي تو برحق است، نترس که من نيز بر اعتقاد تو هستم و او را امام مي دانم. من خدا را سپاس گفتم. آن گاه گفت: آيا مي خواهي او را ببيني؟ گفتم: آري. گفت: قدري بنشين تا پستچي(نامه رسان) بيرون رود. چون وي بيرون رفت، با اشاره به من، به غلامش گفت: اين را به اتاقي که آن علوي در آن زنداني است، ببر و نزداو واگذار و برگرد. چون به خدمت امام رسيدم، حضرت را ديدم روي حصيري نشسته و در برابرش قبر حفر شده اي قرار دارد، سلام کردم. فرمود: بنشين! نشستم! پرسيد: براي چه آمده اي؟ عرض کردم: آمده ام از حال شما خبري بگيرم. در اين هنگام بر قبر نظر کردم و گريستم. فرمود: گريان مباش که در اين گرفتاري آسيبي به من نمي رسد. من خدا را سپاس گفتم. آن گاه از معناي حديثي پرسيدم، امام جواب گفت، و پس از جواب، فرمود: مرا واگذار و بيرون رو که بر تو ايمن نيستم و بيم آن است که آزاري به تو برسانند. اين حادثه از يک سو خشونت و شدت عمل متوکل را در مورد امام هادي مي رساند و و از سوي ديگر بيانگر ميزان نفوذ امام در ميان درباريان و ماموران ويژه خليفه است. متوکل در آخر روزهاي عمرش به پيشکار خود«سعيدبن حاجب»، دستور داد امام را به قتل برساند ولي حضرت فرمود: بيش از دو روز نمي گذرد که متوکل کشته مي شود، و همين طور هم شد!
جنايات و سختگيري هاي متوکل در مورد شيعيان
متوکل يکي از جنايت کارترين خلفاي عباسي بود. او در دشمني با امير مؤمنان(ع) و خاندان و شيعيان او دلي پرکينه داشت و دوران حکومت او براي شيعيان و علويان يکي از سياه ترين دوران ها به شمار مي رود. از آن جا که همه جنايات او را نمي توان در اين بحث فشرده بيان کرد، ناگزير به برخي از جنايات او نمونه وار اشاره مي کنيم:
1- در حکومت او گروهي از علويان زنداني يا تحت تعقيب و متواري شدند که از آن جمله مي توان از«محمدبن صالح»(از نوادگان امام مجتبي(ع)) و«محمدبن جعفر» (يکي از مبلغان حسين بن زيد که در طبرستان قيام کرده بود) نام برد.
2- او در سال 236 قمري دستور داد آرامگاه سرور شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) و بناهاي اطراف آن ويران و زمين پيرامون آن کشت شود و نيز در اطراف آن پاسگاه هايي برقرار ساخت تا از زيارت آن حضرت جلوگيري کند. گويا هيچ يک از مسلمانان حاضر به تخريب قبر امام حسين(ع) نبوده است، زيرا او اين کار را توسط شخصي بنام «ديزج» انجام داد که يهودي الاصل بود. متوکل اعلام کرد: رفتن به زيارت حسين بن علي ممنوع است و اگر کسي به زيارت اوبرود، مجازات خواهد شد. او مي ترسيد قبر امام حسين(ع) پايگاهي بر ضد او گردد و مبارزات و شهادت آن شهيد بزرگوار الهام بخش حرکت و قيام مردم در برابر ستم هاي دربار خلافت شود. اما شيعيان و دوستداران سرور شهيدان در هيچ شرايطي از زيارت آن تربت پاک باز نايستادند. و زائران، انواع صدمه ها و شکنجه ها را تحمل مي کردند و باز به زيارت مي رفتند. پس از قتل متوکل دوباره شيعيان به همکاري علويان قبر آن حضرت را بازسازي کردند. خراب کردن قبر امام حسين(ع) مسلمانان را به شدت خشمگين ساخت، به طوري که مردم «بغداد» شعارهايي بر ضد متوکل بر در و ديوارها و مساجدمي نوشتند و شعراي مبارز و متعهد، با سرودن اشعاري، او را«هجو» مي کردند. از جمله آن سروده ها، شعري است که ترجمه آن به قرار زير است: «به خدا قسم اگر بني اميه، فرزند دختر پيامبر شان را به ستم کشتند، اينک کساني که از دودمان پدر او هستند(بني عباس) جنايتي مانند بني اميه مرتکب شده اند. اين قبر حسين است که به جان خودم سوگند(توسط عباسيان) ويران شده است. بني عباس متاسفند که درقتل حسين(ع) شرکت نداشته اند! و اينک با تجاوز به تربت حسين(ع) و ويران کردن قبر او، به جان استخوان هاي او افتاده اند!»
3- او در زمان خلافت خود بزرگاني از مردم مسلمان و معتقد به اهل بيت را به شهادت رسانيد که از جمله آنان«ابن سکيت»، يار باوفاي امام جواد و امام هادي و شاعر و اديب نام آور شيعي، بود که متوکل به جرم دوستي علي(ع) او را به قتل رسانيد(5) روزي متوکل با اشاره به دو فرزند خود، از وي پرسيد: اين دو فرزند من نزد تو محبوب ترند يا«حسن» و«حسين»؟ ابن سکيت از اين سخن و مقايسه بي مورد سخت برآشفت و خونش به جوش آمد و بي درنگ گفت: «به خدا سوگند«قنبر» غلام علي (ع) در نظر من از تو و دو فرزندت بهتراست». متوکل که مست قدرت و هوا و هوس بود، فرمان دادزبان او را از پشت سرش بيرون کشيدند!
4- «خطيب بغدادي» درباره شکنجه و آزار طرفداران خاندان رسالت از سوي متوکل مي نويسد: متوکل عباسي«نصربن علي جهضمي» را به علت حديثي که درباره منقبت و فضيلت علي(ع) و حضرت فاطمه(س) و امام حسن و امام حسين(ع) نقل کرده بود«هزار» تازيانه زد و دست از او برنداشت تا آن که شهادت دادند او از اهل سنت است!
5- او به شعراي مزدور و خودفروخته اي هم چون«مروان بن ابي الجنوب» مبالغ هنگفتي صله مي داد تا و درباره مشروعيت حکومت بني عباس و هجو بني هاشم شعر بسرايند.
6- او زماني که به ايجاد ارتشي نوين و موسوم به«شاکريه» دست زد، افرادي را از مناطقي که در بينش ضد علوي مشهور بودند، بويژه از سوريه، الجزيره، جبل، حجاز و عنبا استخدام کرد.
7- او به حاکم مصر دستور داد تا طالبيان را به عراق تبعيد کند، حاکم مصر نيز چنين کرد. آن گاه در سال 236آنان را به مدينه منتقل کرد.
8- او شيعيان را از دستگاه دولت اخراج مي کرد و موقعيت آنان را در اذهان عمومي خدشه دار مي ساخت. به عنوان نمونه، مي توان از برکناري«اسحاق بن ابراهيم» ياد کرد که متوکل او را به جرم شيعه بودن از حکمراني«سامراء» و«سيروان» در استان «جبل» برکنار کرد. افراد ديگري نيز به همين علت موقعيت هاي خود را از دست دادند. متوکل با اعمال اين شيوه ها، از بروز هر گونه حرکتي از ناحيه شيعيان بر ضد رژيم خود جلوگيري کرد، لکن موفق نشد فعاليت هاي پنهاني آنان را خاتمه بخشد و چنان که قبلا گفتيم، گزارش هاي تاريخي، حاکي از آن است که امام هادي(ع) ارتباط هاي خود را با پيروانش در نهان ادامه مي داد.

فشارهاي اقتصادي بر شيعيان
متوکل به منظور تضعيف جبهه تشيع و نابود ساختن نيروهاي مبارز شيعه، آنان را شديدا در فشار اقتصادي قرار داده بود، به طوري که تا اين حد فشار اقتصادي برشيعيان تا آن تاريخ بي سابقه بود. البته مي دانيم که شيعه پس از رحلت پيامبر، همواره از نظر اقتصادي در فشار و مضيقه قرار داشت. در اين زمينه علاوه بر گرفتن«فدک» از فاطمه زهرا(س) که انگيزه سياسي داشت و هدف از آن تضعيف بنيه اقتصادي جناح امير مؤمنان(ع) و بني هاشم بود، نمونه هاي فراواني در تاريخ اسلام به چشم مي خورد که يکي از آن ها روش معاويه با شيعيان، بويژه بني هاشم بود. يکي از روش هايي که معاويه به منظور اخذ بيعت از حسين بن علي(ع) براي وليعهدي يزيد به آن متوسل شد، خودداري وي از پرداخت هرگونه عطيه به بني هاشم از بيت المال در جريان سفر به مدينه بود تا بدين وسيله امام را زير فشار گذاشته، وادار به بيعت کند. نمونه ديگر، فشار اقتصادي«ابوجعفر منصور دوانيقي» (دومين خليفه عباسي) بود. منصور برنامه سياه تحميل گرسنگي و فلج سازي اقتصادي را در سطح وسيع و گسترده اي به اجرا مي گذاشت و هدف او اين بود که مردم، نيازمند و گرسنه و متکي به او باشند و در نتيجه هميشه در فکر سير کردن شکم خود بوده، مجال انديشه به مسائل بزرگ اجتماعي را نداشته باشند. او روزي در حضور جمعي از خواص درباريان خويش با لحن زننده اي انگيزه خود را از گرسنه نگهداشتن مردم چنين بيان کرد: عرب هاي باديه نشين در ضرب المثل خود، خوب گفته اند که: «سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بيايد»! اين سخن ضمنا مي رساند که امت اسلام در چشم بني عباس، تا چه حد بي ارزش بوده اند؟! در اين فشار اقتصادي سهم شيعيان و علويان بيش از همه بود زيرا آنان هميشه پيشگام مبارزه با خلفاي ستمگر بودند. دوران خلافت هارون نيز از اين برنامه کلي مستثنا نبود، زيرا او با قبضه بيت المال مسلمانان و صرف آن در راه هوسراني ها و بوالهوسي ها و تجمل پرستي هاي خود و اطرافيانش، شيعيان را از حقوق مشروع خود محروم کرده بود و از اين راه نيروهاي آنان را تضعيف مي کرد. بنابراين شيعيان با اين گونه فشارها آشنا بودند، اما چنان که اشاره شد فشار اقتصادي زمان متوکل ابعاد گسترده تر و وحشتناک تري داشت که ذيلا برخي از آن ها را يادآوري مي کنيم:
1- او از نظر اقتصادي به قدري بر شيعيان سخت گرفت که مي گويند: در آن زمان گروهي از بانوان علوي در مدينه حتي يک دست لباس درست نداشتند که در آن نماز بگزارند و فقط يک پيراهن مندرس براي شان مانده بود که به هنگام نماز به نوبت از آن استفاده مي کردند و نيز با چرخ ريسي روزگار مي گذراندند.
2- متوکل«عمربن فرج رخجي» را فرمانرواي مکه و مدينه ساخت، و او مردمان را از نيکي و احسان به آل ابيطالب باز مي داشت و سخت دنبال اين کار بود؛ چنان که مردم از بيم جان، دست از رعايت و حمايت علويان برداشتند و زندگي بر خاندان امير مؤمنان(ع) سخت شد.
3- متوکل دارايي علويان را که ملک«فدک» بود مصادره کرد.(6) نقل شده است که درآمد فدک در آن زمان بالغ بر 24000 دينار بوده است. متوکل فدک را به«عبدالله بن عمر بازيار» که از هواداران او بود، عطا کرد.
4- او به حاکم خود در مصر دستور داد با علويان براساس قواعد زير برخورد کند:
الف) به هيچ يک از علويان هيچ گونه ملکي داده نشود، نيز اجازه اسب سواري و حرکت از«فسطاط» به شهرهاي ديگر داده نشود.
ب) به هيچ يک از علويان جواز داشتن بيش از يک برده داده نشود.
ج) چنان چه دعوائي مابين يک علوي و غيرعلوي صورت گرفت، قاضي نخست به سخن غيرعلوي گوش فرادهد و پس از آن بدون گفتگو با علوي آن را بپذيرد!
کاخ ها و بزم هاي پرتجمل
در کنار اين فشارها و محدوديت هاي جانکاه نسبت به شيعيان، متوکل در تاراج بيت المال و بناي کاخ هاي باشکوه و راه اندازي تشريفات پرخرج بيداد مي کرد. او کاخ هاي متعددي بنا کرد و اموال هنگفتي هزينه آن ها نمود. از جمله، کاخ هايي بنام هاي: شاه، عروس، شبداز،بديع، غريب و برج بنا کرد و يک ميليون و هفتصد هزاردينار فقط هزينه ساختن کاخ اخير کرد! نيز قصر ديگري ساخت که به قصر«برکواء» شهرت يافت. ساختمان اين قصر که از بهترين و بزرگ ترين قصرهاي وي بود، بيست ميليون درهم هزينه برداشت! قصرهاي ديگري نيز بنام هاي: جعفري، مليح، غرو، مختار، حير براي خوشگذارني بنا کرده بود که هر کدام هزاران ميليون درهم خرج برداشته و مورخان به تفصيل از آن ها ياد کرده اند. اين ها گوشه هايي از ولخرجي هاي متوکل از محل بيت المال بود، وگرنه شرح بزم ها و عياشي هاي او در اين بحث فشرده نمي گنجد. تنها در اين جا اضافه مي کنيم که«سيوطي» مي نويسد: او چهار هزار کنيز در کاخ خود داشت که از همه آن ها کام جسته بود! «مسعودي»، مورخ نامدار، مي گويد: در هيچ زمان و هيچ عصري مانند دوران حکومت متوکل، پول خرج نمي شد!
يک سند تاريخ
«ابوبکر خوارزمي»، نويسنده بزرگ عصر آل بويه(متوفي 383 يا 393)، طي نامه اي که در آن، سختگيري هاي عباسيان نسبت به شيعيان و مظلوميت سادات و شيعيان را شرح مي دهد، انگشت روي جنايت هاي متوکل مي گذارد و از اين جشن ننگين نيز يادمي کند. پيشوايي از پيشوايان هدايت و سيدي از سادات خاندان نبوت از دنيا مي رود، کسي جنازه او را تشييع نمي کند و قبر او گچ کاري نمي شود، اما چون دلقک و بازيگري از آل عباس بميرد تمام عدول و قاضيان در تشييع جنازه او حاضر مي شوند و قائدان و واليان براي او مجلس عزاداري بپا مي دارند! دهريان و سوفسطائيان از شر ايشان(آل عباس) درامانند، ليکن آن ها هر کس را شيعه بدانند به قتل مي رسانند. هر کسي نام پسرش را«علي» بگذارد، خونش را مي ريزند. شاعر شيعه چون در مناقب وصي و معجزات نبي شعر بگويد، زبانش را مي برند و ديوانش را پاره مي کنند. هارون، پسر خيزران(مقصود واثق خليفه است) و جعفر متوکل در صورتي به کسي عطا مي کردند و بخشش مي نمودند که به آل ابيطالب دشنام گويد، مانند عبدالله بن مصعب زبيري و وهب بن وهب بحتري و مروان بن ابي حفصه اموي و عبدالملک بن قريب اصمعي و بکاربن عبدالله زبيري. مدت هزار ماه در منبرها به اميرالمؤمنين ناسزا گفتند(مقصود مدت حکومت بني اميه است) اما در وصايت او شک به خود راه نداديم. علويان را از يک وعده خوراک منع مي کنند، در حالي که خراج مصر و اهواز و صدقات حرمين شريفين و حجاز به مصرف(خنياگراني از قبيل) ابن ابي مريم مدني و ابراهيم موصلي و ابن جامع سهمي و زلزل ضارب و برصوما زامر(سرنازن، ني زن) مي رسد. متوکل عباسي دوازده هزار کنيز داشت! اما سيدي از سادات اهل بيت، فقط يک کنيز (خدمتکار) زنگي ياسندي دارا بود. اموال خالص و پاکيزه خراج، به دلقک ها و مهماني هاي مربوط به ختنه اطفال، به سگبازان و بوزينه داران، به مخارج علويه خنياگر و به زرزر و عمروبن بانه بازيگر، منحصر شده است! يک وعده خوراک و يک جرعه آب را از اولاد فاطمه(س) دريغ مي دارند. قومي که خمس بر آنان حلال و صدقه حرام است و گرامي داشتن و دوستي نسبت به ايشان واجب است، از فقر، مشرف به هلاک هستند، يکي شمشير خود را گرو مي گذارد و ديگري جامه اش را مي فروشد. آنان گناهي ندارند جز اين که جدشان نبي و پدرشان وصي و مادرشان فاطمه و مادر مادرشان خديجه و مذهب شان ايمان به خدا و راهنماي شان قرآن است. من چه بگويم درباره قومي که تربت و قبر امام حسين(ع) را شخم زدند و در محل آن زراعت کردند و زائران قبرش را به شهرها تبعيد نمودند.
قتل متوکل و خلافت منتصر
سرانجام متوکل، شبي که به بزم شراب در کاخ حکومت به مستي فرو رفته بود، با نقشه قبلي فرزندش«منتصر» و با همکاري ترکان، همراه وزيرش«فتح بن خاقان» کشته شد(شوال 247) و منتصر به خلافت رسيد. ماجراي قتل متوکل بدين ترتيب بود که وي نديمي داشت بنام«عباده مخنث». عباده در مجلس متوکل متکايي روي شکم خود زير لباسش مي بست و سر خود را که موهايش ريخته بود، برهنه مي کرد و در برابر متوکل به رقص مي پرداخت و آوازه خوانان هم صدا چنين مي خواندند: «اين مرد طاس شکم گنده آمده تا خليفه مسلمانان شود» و مقصودشان از اين جمله «علي»(ع) بود. متوکل نيز شراب مي خورد و خنده مستانه سر مي داد. در يکي از روزها که عباده طبق معمول به همين کيفيت مسخرگي مي کرد، منتصر در مجلس حاضر بود. وي از ديدن اين منظره ناراحت شد و با اشاره، عباده را تهديد کرد. عباده از ترس ساکت شد. متوکل پرسيد چه شده؟ عباده برخاست و علت را بيان کرد. در اين هنگام منتصر بپاخاست و گفت: اي اميرالمؤمنين! آن کسي که اين شخص اداي او را در مي آورد و مردم مي خندند، پسرعموي تو، و بزرگ خاندان تو است و مايه افتخار تو محسوب مي شود. اگر خود مي خواهي گوشت او را بخوري بخور، ولي اجازه نده اين سگ و امثال او از آن بخورند. به دنبال اين قضيه بود که منتصر با نقشه قبلي با همکاري ترکان پدر را به قتل رساند. منتصر بر خلاف پدر، دوستي با علي و خاندان او را آشکار ساخت و به مردم دستور داد به زيارت حسين بن علي(ع) بروند و به علويان که در زمان پدرش در بيم و وحشت به سرمي بردند، ايمني داد. از اين گذشته، سه اقدام بزرگ را به مورد اجرا گذاشت:
1- فدک را به علويان پس داد.
2- موقوفات علويان را به آن ها مسترد کرد.
3- والي مدينه بنام«صالح بن علي» را که با بني هاشم بدرفتاري مي کرد، برکنار کرد و به جاي او«علي بن الحسين» را به اين سمت منصوب کرد و توصيه نمود که از نيکي و خدمت به بني هاشم دريغ نورزد.
ولي از آن جا که دوران خلافت منتصر کوتاه مدت بود، پس از وي باز اختناق و فشار از سر گرفته شد.
امام هادي(ع) روياروي فقيهان درباري
با آن که سياست خلفاي عباسي اين بود که توجه مردم را به فقهاي درباري جلب کنند و آراء و فتاواي آنان را به رسميت بشناسند، اما در مدت اقامت امام هادي در سامراء چندين بار در ميان فقهاي وابسته به دربار اختلاف فتوا به وجود آمد و ناگزير براي حل مشکل به امام مراجعه کردند و امام با دانش امامت و استدلال روشن، چنان مساله را شکافت که فقها در برابرآن ناگزير به تحسين و تسليم شدند. اينک دو نمونه از اين گونه موارد را ذيلا از نظر مي گذرانيم:
1- کيفر مسيحي زناکار: روزي يک نفر مسيحي را که با زن مسلماني زنا کرده بود، نزد متوکل آوردند. متوکل خواست در مورد او حدشرعي اجرا شود، در اين هنگام مسيحي اسلام آورد. «يحيي بن اکثم» قاضي القضات گفت: اسلام آوردن او، کفر و عملش را از ميان برده و نبايد حد در مورد او اجرا شود. برخي از فقها گفتند: بايد سه بار در مورد او حدجاري شود. برخي ديگر به گونه اي ديگر فتوا دادند. وجود اختلاف آراء و فتاوا، متوکل را مجبور ساخت تا از امام هادي(ع) استفتا کند. مساله را در محضر امام مطرح کردند. امام پاسخ داد: «آنقدر بايد شلاق بخوردتا بميرد». فتواي امام با مخالفت شديد«يحيي بن اکثم» و سايرفقها روبرو گرديد و گفتند: اين فتوا در هيچ آيه و روايتي وجود ندارد و از متوکل خواستند که نامه اي به امام نوشته مدرک اين فتوا را بپرسد. متوکل موضوع را به امام نوشت. امام در پاسخ، پس از بسم الله نوشت: «فلما راواباسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنا به مشرکين فلم يک ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا سنة الله التي قد خلت في عباده و خسر هنالک المبطلون(7)». «هنگامي که قهر و قدرت ما را ديدند، گفتند: به خداي يگانه ايمان آورديم و به بت ها و عناصري که آن ها را شريک خدا قرار داده بوديم، کافر شديم، ولي ايمان شان به هنگام ديدن قهر و قدرت ما، سودي ندارد. اين سنت و حکم الهي است که در ميان بندگان وي جاري است و پيروان باطل در چنين شرايطي زيانکار شدند.» متوکل، پاسخ مستدل امام را پذيرفت و دستور داد حد زناکار طبق فتواي امام اجرا شود. امام با ذکر اين آيه شريفه، به آنان فهماند: همان طور که ايمان مشرکان، عذاب خدا را از آن ها باز نداشت، اسلام آوردن اين مسيحي نيز حد را ساقط نمي کند.
2- نذر متوکل: روزي متوکل بيمار شد و نذر کرد که اگر شفا يابد، تعداد«کثيري» دينار (سکه زر) در راه خدا صدقه بدهد. هنگامي که بهبود يافت، فقها را گرد آورد و پرسيد: چند دينار بايد صدقه بدهم که«کثير» محسوب شود؟ فقها در اين باره فتاواي مختلف دادند. متوکل ناگزير مساله را از امام هادي سؤال کرد. امام پاسخ داد بايد هشتاد و سه دينار بپردازي. فقها از اين فتوا تعجب کردند و به متوکل گفتند: از او بپرسيد اين فتوا را بر اساس چه مدرکي داده است؟ متوکل موضوع را با امام مطرح کرد. حضرت فرمود: خداوند در قرآن مي فرمايد: «لقد نصرکم الله في مواطن کثيرة(8)»، «خداوند شما(مسلمانان) را در موارد«کثير» ياري کرده است»، و همه خاندان ما روايت کرده اند که جنگ ها و سريه هاي زمان پيامبر اسلام هشتاد و سه چنگ بوده است.
امام هادي و مکتب هاي کلامي
در عصر امام هادي(ع) مکاتب عقيدتي متعددي هم چون«معتزله» و«اشاعره» رواج يافته و آراء ونظريات کلامي فراواني در جامعه اسلامي پديد آمده بود و بازار مباحثي هم چون جبر، تفويض، امکان يا عدم امکان رؤيت خدا، جسميت خدا، و امثال اين ها بسيار داغ بود، از اين رو گاه امام در برابر سؤال هايي قرار مي گرفت که پيدا بود از اين گونه آراء و نظريات سرچشمه گرفته است. نفوذ آراء و نظريات باطل از اين راه در محافل شيعه، ضرورت هدايت و رهبري فکري شيعيان را از سوي امام شدت مي بخشيد، از اين رو پيشواي دهم طي مناظرات و مکاتبات خود، بي پايگي مکاتب و آراء و نظريات باطل هم چون جبرگرائي و جسميت خدا و... را با استدلال هاي روشن و قاطع اثبات مي نمود و مکتب اصيل اسلام را پيراسته از هرگونه تحريف و تفکر باطل، به جامعه عرضه مي کرد، و اين يکي از جلوه هاي عظمت علمي آن بزرگوار بود. مطالعه و بررسي حيات علمي امام نشان مي دهد که اکثر مناظرات امام هادي(ع) پيرامون اين گونه موضوعات کلامي بوده و روايات متعددي از آن حضرت در اين زمينه نقل شده است که برتري مباني اعتقادي شيعه را به روشني ثابت مي کند. به عنوان نمونه مي توان از نامه مفصل امام ياد کرد که در پاسخ سؤال مردم اهواز درباره موضوع«جبر» و«تفويض» نگاشته و طي آن با بيان روشن و استدلال قاطع، نظريه درست را که نه جبر است و نه تفويض، اثبات کرده است.
مبارزه با غلات
از جمله گروه هاي باطل و منحرفي که در دوران امامت امام هادي(ع) فعال بودند، گروه غلات را بايد نام برد که افکار و عقايد پوچ و منحط و بي اساسي داشتند و خود را شيعه وانمود مي کردند. آنان درباره امام غلو نموده، براي او مقام الوهيت قائل مي شدند و گاهي نيز خود را منصوب از طرف امام قلمداد مي کردند و بدين وسيله موجبات بدنامي شيعيان را در ميان فرقه هاي ديگر فراهم مي کردند. امام هادي از اين گروه اظهار تبري نموده، با آنان مبارزه مي کرد و تلاش مي نمود که با طرد آنان، اجازه ندهد لکه ننگي بر دامن تشيع بنشيند. شايد بتوان گفت: علت پيدايش اعتقاد آنان به الوهيت امام، و ساير عقايد پوچ و بي اساس، امور زيربوده است:
الف) کرامت ها، آگاهي غيبي و ديگر امور خارق العاده اي که از امام مشاهده مي شد و اين گروه که قادر به توجيه و تحليل صحيح و پخته اين گونه مسائل نبودند، آن ها را دستاويز خرافات و بدعت ها و حرکت هاي ضداسلامي قرار مي دادند.
ب) اين گروه منحرف مي خواستند قيود و حدود و ضوابط اسلامي را زير پا گذاشته، طبق اميال و هوس هاي خود رفتار کنند، از اين رو تمام محرمات اسلامي را حلال مي شمردند.
ج) چشم طمع به اموال مردم دوخته بودند و مي خواستند و جوهي را که شيعيان به ائمه مي پرداختند به چنگ آورند.
به عنوان نمونه، عقيده علي بن حسکه بدين قرار بود:
الف) امام هادي(ع) خدا و خالق و مدبر جهان هستي!
ب) ابن حسکه نبي و فرستاده از جانب امام براي هدايت مردم است!
ج) هيچ کدام از فرائض اسلامي از قبيل زکات، حج، روزه و... واجب نيست!
محمدبن نصير فهري نيز مي گفت:
الف) امام هادي(ع) خدا و خالق و پروردگار جهان است!
ب) ازدواج با محارم از قبيل مادر، دختر و خواهر، جايزاست!
ج) لواط جايز، و يکي از راههاي اعمال شهوت است که خداوند آن را حرام نکرده است!
د) ارواح مردگان در کالبد آيندگان حلول مي کند(تناسخ) !
امام دهم طي نامه ها و پاسخ هايي که به سؤالات شيعيان در اين باره مي داد، اين گروه را منحرف و کافر معرفي مي کرد و به شيعيان توصيه مي نمود که از آنان دوري جويند.
منبع: سايت حوزه+تبیان اردبیل